نهج‌البلاغه
۳۵

خطبه به هنگام خروج برای جنگ با اهل بصره

خطبهٔ ۳۳ نهج‌البلاغه — روایتِ کفشِ وصله‌شده در ذی‌قار، پیش از جنگ جمل

درباره‌ی این دعا

خطبهٔ ۳۳ نهج‌البلاغه، ایرادشده به هنگام خروج امام علی (ع) برای جنگ با اهل بصره؛ شاملِ روایتِ معروفِ کفشِ وصله‌شده در ذی‌قار و خطبه‌ای برای مردم پیش از جنگ جمل.

ترجمه: استاد حسین انصاریان

صوت این دعا به‌زودی اضافه می‌شود.

۲۸

وَ مِنْ خُطْبَة لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ عِنْدَ خُرُوجِهِ لِقِتالِ اَهْلِ البَصْرَةِ - قالَ عَبْدُ اللّهِ بْنُ الْعَبّاسِ: دَخَلْتُ عَلي اَميرِالْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلامُ بِذي قار وَ هُوَ يَخْصِفُ نَعْلَهُ. فَقالَ لي: «ما قيمَةُ هذَا النَّعْلِ؟» فَقُلْتُ: لا قيمَةَ لَها. فَقالَ عَلَيْهِ السَّلامُ: «وَاللّهِ لَهِيَ اَحَبُّ اِلَيَّ مِنْ اِمْرَتِكُمْ، اِلاّ اَنْ اُقيمَ حَقّاً، اَوْ اَدْفَعَ باطِلاً».

از سخنان آن حضرت است به هنگام خروجش برای‌ جنگ با اهل بصره عبداللّه بن عباس گفت: در ذی‌ قار بر امیرالمؤمنین علیه السّلام وارد شدم در حالی‌ که کفش خود را وصله می‌ زد، از من پرسید: ارزش این کفش چند است؟ گفتم: هیچ. گفت: به خدا سوگند این کفش پاره در نظر من از حکومت بر شما محبوبتر است، مگر اینکه بتوانم حقّی‌ را اقامه و باطلی‌ را دفع کنم.

ثُمَّ خَرَجَ فَخَطَبَ النّاسَ، فَقالَ:- اِنَّ اللّه َ سُبْحانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً صَلَّي اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ لَيْسَ اَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ يَقْرَأُ كِتاباً وَ لايَدَّعي نُبُوَّةً. فَساقَ النّاسَ حَتّي بَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ، وَ بَلَّغَهُمْ مَنْجاتَهُمْ، فَاسْتَقامَتْ قَناتُهُمْ، وَ اطْمَأَنَّتْ صَفاتُهُمْ. اَما وَاللّه اِنْ كُنْتُ لَفي ساقَتِها حَتّي وَلَّتْ بِحَذافيرِها.

سپس بیرون آمد و خطبه ای‌ برای‌ مردم خواند و فرمود: خداوند سبحان محمّد صلّی‌ اللّه علیه وآله را به نبوت برانگیخت در حالی‌ که احدی‌ از عرب کتابخوان نبود، و ادّعای‌ نبوت نداشت. آن حضرت ایشان را رهبری‌ کرد تا در محل اصلی‌ آدمیت مستقر ساخت، و به زندگی‌ نجات بخش رساند، تا کجی‌ های‌ آنان استقامت یافت، و احوال متزلزل آنان آرام گردید. به خدا قسم من در میان جمعیت این لشکر بودم که به سپاه کفر هجوم بردیم تا فرار کردند.

ما ضَعُفْتُ وَ لا جَبُنْتُ، وَ اِنَّ مَسيري هذا لِمِثْلِها، فَلاََبْقَرَنَّ الْباطِلَ حَتّي يَخْرُجَ الْحَقُّ مِنْ جَنْبِهِ. ما لي وَ لِقُرَيْش؟! وَاللّهِ لَقَدْ قاتَلْتُهُمْ كافِرينَ، وَلاَُقاتِلَنَّهُمْ مَفْتُونينَ، وَ اِنِّي لَصاحِبُهُمْ بِالاَْمْسِ كَما اَنَا صاحِبُهُمُ الْيَوْمَ. وَاللّهِ ما تَنْقِمُ مِنّا قُرَيْشٌ اِلاّ اَنَّ اللّه اَخْتارَنا عَلَيْهِمْ، فَاَدْخَلْناهُمْ في حَيِّزِنا، فَكانُوا كَما قالَ الاَْوَّلُ: اَدَمْتَ لَعَمْري شُرْبَكَ الْمَحْضَ صابِحاً *** وَ اَكْلَكَ بِالزُّبْدِ الْمُقَشَّرَةَ الْبُجْرا وَ نَحْنُ وَهَبْناكَ الْعَلاءَ وَ لَمْ تَكُنْ *** عَلِيّاً، وَ حُطْنا حَوْلَكَ الْجُرْدَ وَالسُّمْرا

از جنگ عاجز نشدم و نترسیدم، این بار هم وضع من مانند آن زمان است، بی‌ شک باطل را می‌ شکافم تا حق از پهلوی‌ آن بیرون آید. مرا با قریش چه کار؟! به خدا در روزگار کفرشان با آنان جنگیدم، امروز هم محض انحرافشان با آنان پیکار می‌ کنم، دیروز رویارویشان قرار داشتم، امروز هم در مقابلشان ایستاده ام. به خدا قسم قریش کینه ای‌ از ما ندارد جز آنکه خدا ما را بر آنان برگزید، و آنان را در زمره خود درآوریم، پس چنان بودند که شاعر گفته: «به جان خودم سوگند که بامدادان پیوسته شیر خالص نوشیدی‌، و سرشیر و خرمای‌ بی‌ هسته خوردی‌. ما این مقام عالی‌ را به تو دادیم و تو مقامی‌ نداشتی‌، ما بودیم که پیرامون تو اسبان کوتاه مو و نیزه ها فراهم ساختیم».

منابع متن و ترجمه