نهج‌البلاغه
۶

نامه به عثمان بن حنیف

نامهٔ ۴۵ نهج‌البلاغه — نکوهش حضور در ضیافتی تجملی و بیان زهد شخصیِ امام علی (ع)

درباره‌ی این دعا

نامهٔ ۴۵ نهج‌البلاغه، خطاب امام علی (ع) به عثمان بن حنیف انصاری، کارگزارش در بصره، پس از خبردار شدن از حضور او در ضیافتی تجملی؛ امام در آن حاضرشدن در چنین مجلسی را نکوهش و زهدِ شخصیِ خود را بیان می‌کند.

ترجمه: استاد حسین انصاریان

صوت این دعا به‌زودی اضافه می‌شود.

۲۸

وَ مِنْ كِتاب لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ اِلي عُثْمانَ بْنِ حُنَيْف الاَْنْصارِيِّ وَ هُوَ عامِلُهُ عَلَي الْبَصْرَةِ، وَ قَدْ بَلَغَهُ اَنَّهُ دُعِيَ اِلي وَليمَةِ قَوْم مِنْ اَهْلِها فَمَضي اِلَيْها اَمّا بَعْدُ، يا بْنَ حُنَيْف، فَقَدْ بَلَغَني اَنَّ رَجُلاً مِنْ فِتْيَةِ اَهْلِ الْبَصْرَةِ دَعاكَ اِلي مَأْدُبَة فَاَسْرَعْتَ اِلَيْها، تُسْتَطابُ لَكَ الاَْلْوانُ، وَ تُنْقَلُ اِلَيْكَ الْجِفانُ ; وَ ما ظَنَنْتُ اَنَّكَ تُجيبُ اِلي طَعامِ قَوْم عائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ، وَ غَنِيُّهُمْ مَدْعُوٌّ. فَانْظُرْ اِلي ما تَقْضَمُهُ مِنْ هذَا الْمَقْضَمِ، فَمَا اشْتَبَهَ عَلَيْكَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ، وَ ما اَيْقَنْتَ بِطيبِ وَجْهِهِ فَـنَــلْ مِـنْــهُ .

از نامه های‌ آن حضرت است به عثمان بن حُنَیف انصاری‌، کارگزارش در بصره، وقتی‌ به حضرت خبر رسید او را به مهمانی‌ دعوت کرده اند و او به آنجا رفته. اما بعد، ای‌ پسر حنیف، به من خبر رسیده که مردی‌ از جوانان اهل بصره تو را به مهمانی‌ خوانده و تو هم به آن مهمانی‌ شتافته ای‌، با غذاهای‌ رنگارنگ، و ظرفهایی‌ پر از طعام که به سویت آورده می‌ شده پذیراییت کرده اند; خیال نمی‌ کردم مهمان شدن به سفره قومی‌ را قبول کنی‌ که محتاجشان را به جفا می‌ رانند، و توانگرشان را به مهمانی‌ می‌ خوانند! به لقمه ای‌ که بر آن دندان می‌ گذاری‌ دقت کن، لقمه ای‌ را که حلال و حرامش بر تو روشن نیست بیرون افکن، و آنچه را می‌ دانی‌ از راه های‌ حلال به دست آمده بخور.

اَلا وَ اِنَّ لِكُلِّ مَأْمُوم اِماماً يَقْتَدي بِهِ، وَ يَسْتَضيءُ بِنُورِ عِلْمِهِ. اَلا وَ اِنَّ اِمامَكُمْ قَدِ اكْتَفي مِنْ دُنياهُ بِطِمْرَيْهِ، وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ. اَلا وَ اِنَّكُمْ لاتَقْدِرُونَ عَلي ذلِكَ، وَلكِنْ اَعينُوني بِوَرَع وَ اجْتِهاد، وَ عِفَّة وَ سَداد. فَوَ اللّهِ ما كَنَزْتُ مِنْ دُنْياكُمْ تِبْراً، وَ لاَ ادَّخَرْتُ مِنْ غَنائِمِها وَفْراً، وَ لا اَعْدَدْتُ لِبالي ثَوْبي طِمْراً.

معلومت باد که هر مأمومی‌ را امامی‌ است که به او اقتدا می‌ کند، و از نور علمش بهره می‌ گیرد. آگاه باش امام شما از تمام دنیایش به دو جامه کهنه، و از خوراکش به دو قرص نان قناعت نموده. معلومتان باد که شما تن دادن به چنین روشی‌ را قدرت ندارید، ولی‌ مرا با ورع و کوشش در عبادت، و پاکدامنی‌ و درستی‌ یاری‌ کنید. به خدا قسم من از دنیای‌ شما طلایی‌ نیندوخته، و از غنائم فراوان آن ذخیره ای‌ برنداشته، و عوض این جامه کهنه ام جامه کهنه دیگری‌ آماده نکرده ام!

بَلي كانَتْ في اَيْدينا فَدَكٌ مِنْ كُلِّ ما اَظَلَّتْهُ السَّماءُ، فَشَحَّتْ عَلَيْها نُفُوسُ قَوْم، وَ سَخَتْ عَنْها نُفُوسُ قَوْم آخَرينَ; وَ نِعْمَ الْحَكَمُ اللّهُ. وَ ما اَصْنَعُ بِفَدَك وَ غَيْرِ فَدَك، وَالنَّفْسُ مَظانُّها في غَد جَدَثٌ، تَنْقَطِعُ في ظُلْمَتِهِ آثارُها، وَ تَغيبُ اَخْبارُها، وَ حُفْرَةٌ لَوْ زيدَ في فُسْحَتِها، وَ اَوْسَعَتْ يَدا حافِرِها، لاََضْغَطَهَا الْحَجَرُ وَ الْمَدَرُ، وَ سَدَّ فُرَجَهَا التُّرابُ الْمُتَراكِمُ! وَ اِنَّما هِيَ نَفْسي اَرُوضُها بِالتَّقْوي لِتَأْتِيَ آمِنَةً يَوْمَ الْخَوْفِ الاَْكْبَرِ، وَ تَثْبُتَ عَلي جَوانِبِ الْمَزْلَقِ.

آری‌ از آنچه آسمان بر آن سایه انداخته، فقط فدک در دست ما بود، که گروهی‌ از اینکه در دست ما باشد بر آن بخل ورزیدند، و ما هم به سخاوت از آن دست برداشتیم، و خداوند نیکوترین حاکم است. مرا با فدک و غیر فدک چه کار؟ که در فردا جای‌ شخص در گور است، که آثار آدمی‌ در تاریکی‌ آن از بین می‌ رود، و اخبارش پنهان می‌ گردد، گودالی‌ که اگر به گشادگی‌ آن بیفزایند، و دستهای‌ گورکن بهوسیع کردن آن اقدام نماید بازهم سنگ و کلوخ زمین آن را به هم فشارد، و خاک روی‌ هم انباشته رخنه هایش را ببندد! این است نفس من که آن را به پرهیزکاری‌ ریاضت می‌ دهم تا با امنیت وارد روز خوف اکبر گردد، و در اطراف لغزشگاه ثابت بماند.

وَ لَوْ شِئْتُ لاَهْتَدَيْتُ الطَّريقَ اِلي مُصَفّي هذَا الْعَسَلِ، وَ لُبابِ هذَا الْقَمْحِ، وَ نَسائِجِ هذَا الْقَزِّ، وَلكِنْ هَيْهاتَ اَنْ يَغْلِبَني هَوايَ، و يَقُودَني جَشَعي اِلي تَخَيُّرِ الاَْطْعِمَةِ، وَ لَعَلَّ بِالْحِجازِ اَوِ الْيَمامَةِ مَنْ لا طَمَعَ لَهُ فِي الْقُرْصِ، وَ لا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ; اَوْ اَبيتَ مِبْطاناً وَ حَوْلي بُطُونٌ غَرْثي، و اَكْبادٌ حَرّي; اَوْ اَكُونَ كَما قالَ الْقائِلُ: وَ حَسْبُكَ داءً اَنْ تَبيتَ بِبِطْنَة *** وَ حَوْلَكَ اَكْبادٌ تَحِنُّ اِلَي الْقِدِّ اَ اَقْنَعُ مِنْ نَفْسي بِاَنْ يُقالَ هذا اَميرُالْمُؤْمِنينَ، وَ لا اُشارِكَهُمْ في مَكارِهِ الدَّهْرِ، اَوْ اَكُونَ اُسْوَةً لَهُمْ في جُشُوبَةِ الْعَيْشِ؟! فما خُلِقْتُ لِيَشْغَلَني اَكْلُ الطَّيِّباتِ كَالْبَهيمَةِ الْمَرْبُوطَةِ هَمُّها عَلَفْها، اَوِ الْمُرْسَلَةِ شُغْلُها تَقَمُّمُها، تَكْتَرِشُ مِنْ اَعْلافِها، وَ تَلْهُو عَمّا يُرادُ بِها ; اَوْ اُتْرَكَ سُديً ، اَوْ اُهْمَلَ عابِثاً، اَوْ اَجُرَّ حَبْلَ الضَّلالَةِ، اَوْ اَعْتَسِفَ طَريقَ الْمَتاهَةِ!

اگر می‌ خواستم هرآینه می‌ توانستم به عسل مصفّا، و مغز این گندم، و بافته های‌ ابریشم راه برم، اما چه بعید است که هوای‌ نفسم بر من غلبه کند، و حرصم مرا به انتخاب غذاهای‌ لذیذ وادار نماید در حالی‌ که شاید در حجاز یا یمامه کسی‌ زندگی‌ کند که برای‌ او امیدی‌ به یک قرص نان نیست، و سیری‌ شکم را به یاد نداشته باشد; یا آنکه شب را با شکم سیر صبح کنم در حالی‌ که در اطرافم شکمهای‌ گرسنه، و جگرهایی‌ سوزان باشد; یا چنان باشم که گوینده ای‌ گفته: «این دردوننگ تورابس که باشکم سیربخوابی‌، و دراطراف توشکم هایی‌ باشدکه پوستی‌ رابرای‌ خوردن آرزو کنند». آیا به این قناعت کنم که به من امیرمؤمنان گفته شود، ولی‌ در سختی‌ های‌ روزگار با آنان شریک نباشم، یا در تلخی‌ های‌ زندگی‌ الگویشان محسوب نشوم؟! آفریده نشدم تا خوردن غذاهای‌ پاکیزه مرا سرگرم کند به مانند حیوان به آخور بسته که همه اندیشه اش علف خوردن است، یا چهارپای‌ رها شده که کارش به هم زدن خاکروبه هاست، از علف های‌ آن شکم را پر می‌ کند، و از منظور صاحبش از سیر کردن او بی‌ خبر می‌ باشد; هیهات از اینکه رهایم ساخته، یا بیکاروبیهوده ام گذاشته باشند، یا کشاننده عنان گمراهی‌ باشم، یا در حیرت و سرگردانی‌ بیراهه روم.

وَ كَاَنّي بِقائِلِكُمْ يَقُولُ: اِذا كانَ هذا قُوتَ ابْنِ اَبي طالِب فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتالِ الاَْقْرانِ وَ مُنازَلَةِ الشُّجْعانِ! اَلا وَ اِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّيَّةَ اَصْلَبُ عُوداً، وَ الرَّوائِعَ الْخَضِرَةَ اَرَقُّ جُلُوداً، وَ النَّباتاتِ الْبَدَويَّةَ اَقْوي وُقُوداً، وَ اَبْطَاُ خُمُوداً. وَ اَنَا مِنْ رَسُولِ اللّهِ كَالصِّنْوِ مِنَ الصِّنْوِ، وَ الذِّراعِ مِنَ الْعَضُدِ. وَ اللّهِ لَوْ تَظاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلي قِتالي لَما وَلَّيْتُ عَنْها، وَ لَوْ اَمْكَنَتِ الْفُرَصُ مِنْ رِقابِها لَسارَعْتُ اِلَيْها، وَ سَاَجْهَدُ في اَنْ اُطَهِّرَ الاَْرْضَ مِنْ هذَا الشَّخْصِ الْمَعْكُوسِ، وَ الْجِسْمِ الْمَرْكُوسِ، حَتّي تَخْرُجَ الْمَدَرَةُ مِنْ بَيْنِ حَبِّ الْحَصيدِ.

انگار گوینده ای‌ از شما می‌ گوید: اگر خوراک فرزند ابی‌ طالب این است پس ضعف و سستی‌ او را از جنگ با هماوردان و معارضه با شجاعان مانع می‌ گردد! بدانید درختان بیابانی‌ چوبشان سخت تر، و درختان سرسبز پوستشان نازک تر، و گیاهان صحرایی‌ آتششان قوی‌ تر، و خاموشی‌ آنها دیرتر است. من و رسول خدا همچون دو درختی‌ هستیم که از یک ریشه رُسته، و چون ساعد و بازو می‌ باشیم. به خدا قسم اگر عرب در جنگ بامن همدست شوند من از مقابله با آنان روی‌ برنگردانم، و اگر فرصت ها دست دهد شتابان بدان سو (شام) می‌ روم، و خواهم کوشید تا زمین را از این موجود وارونه، و سرنگون کالبد (معاویه) پاک نمایم، تا سنگریزه ها از میان دانه های‌ درو شده بیرون رود.

وَ مِنْ هذَا الْكِتابِ، وَ هُوَ آخِرُهُ اِلَيْكِ عَنّي يا دُنْيا، فَحَبْلُكِ عَلي غَارِبِكِ، قَدِ انْسَلَلْتُ مِنْ مَخالِبِكِ، وَ اَفْلَتُّ مِنْ حَبائِلِكِ، وَاجْتَنَبْتُ الذَّهابَ في مَداحِضِكِ. اَيْنَ الْقُرُونُ الَّذينَ غَرَرْتِهِمْ بِمَداعِبِكِ؟ اَيْنَ الاُْمَمُ الَّذينَ فَتَنْتِهِمْ بِزَخارِفِكِ؟ ها هُمْ رَهائِنُ الْقُبُورِ، وَ مَضامينُ اللُّحُودِ. وَ اللّهِ لَوْ كُنْتِ شَخْصاً مَرْئِيّاً، وَ قالَباً حِسِّيّاً، لاََقَمْتُ عَلَيْكِ حُدُودَ اللّهِ في عِباد غَرَرْتِهِمْ بِالاَْمانِيِّ، وَ اُمَم الْقَيْتِهِمْ فِي الْمَهاوي، وَ مُلُوك اَسْلَمْتِهِمْ اِلَي التَّلَفِ، وَ اَوْرَدْتِهِمْ مَوارِدَ الْبَلاءِ، اِذْ لا وِرْدَ وَ لا صَدَرَ.

و از این نامه است که پایان آن است ای‌ دنیا، از من فاصله بگیر، که مهارت را بر گردنت انداختم، از چنگالت بیرون جَستم، از دامهایت فرار کردم، و از رفتن در لغزشگاههایت دوری‌ گزیدم. کجایند گذشتگانی‌ که به بازیهایت آنان را فریفتی‌؟! کجایند ملّتهایی‌ که با زر و زیورت آنان را مغرور نمودی‌؟! اینک اینان گروگانهای‌ قبور، و فرورفته در لابلای‌ لحدهایند. به خدا قسم ای‌ دنیا اگر موجودی‌ قابیل دیدن، و جسمی‌ سزاوار لمس بودی‌، حدود خدا را بر تو جاری‌ می‌ ساختم در رابطه بابندگانی‌ که به آرزوها فریبشان دادی‌، و ملتهایی‌ که در پرتگاههای‌ هلاکت انداختی‌، وپادشاهانی‌ که تسلیم نابودی‌ کردی‌ و به سرچشمه های‌ بلا واردنمودی‌، به جایی‌ که در ورود و خروجش امنیت نباشد.

هَيْهاتَ! مَنْ وَطِئَ دَحْضَكِ زَلِقَ، وَ مَنْ رَكِبَ لُجَجَكِ غَرِقَ، وَ مَنِ ازْوَرَّ عَنْ حَبائِلِكِ وُفِّقَ، وَ السّالِمُ مِنْكِ لايُبالي اِنْ ضاقَ بِهِ مُناخُهُ، وَ الدُّنْيا عِنْدَهُ كَيَوْم حانَ انْسِلاخُهُ. اُعْزُبي عَنّي، فَوَ اللّهِ لااَذِلُّ لَكِ فَتَسْتَذِلِّيني، وَ لا اَسْلَسُ لَكِ فَتَقُوديني.

هیهات! هر کس گام در لغزشگاه هایت نهد بلغزد، و هرکه سوار آبهای‌ متراکمت گردد غرق شود، و آن که از دامهای‌ تو به یک سو رود موفق گردد، و کسی‌ که از فتنه های‌ تو سالم است باکی‌ ندارد که گرفتار تنگی‌ زندگی‌ باشد، و دنیا نزد او مانند روزی‌ است که لحظه پایانش فرا رسیده. از من دور شو، به خدا قسم رام تو نشوم تا مرا به خواری‌ نشانی‌، و عنان به دستت نگذارم تا هر کجا خواهی‌ ببری‌.

وَ ايْمُ اللّهِ يَميناً اَسْتَثْني فيها بِمَشيئَةِ اللّهِ، لاََرُوضَنَّ نَفْسي رِياضَةً تَهِشُّ مَعَها اِلَي الْقُرْصِ اِذا قَدَرَتْ عَلَيْهِ مَطْعُوماً، وَ تَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَأْدُوماً، وَ لاََدَعَنَّ مُقْلَتي كَعَيْنِ ماء نَضَبَ مَعينُها مُسْتَفْرِغَةً دُمُوعُها. اَتَمْتَلِئُ السّائِمَةُ مِنْ رَعْيِها فَتَبْرُكَ، وَ تَشْبَعُ الرَّبيضَةُ مِنْ عُشْبِها فَتَرْبِضَ، وَ يَأْكُلُ عَلِيٌّ مِنْ زادِهِ فَيَهْجَعَ؟! قَرَّتْ اِذاً عَيْنُهُ اِذَا اقْتَدي بَعْدَ السِّنينَ الْمُتَطاوِلَةِ بِالْبَهيمَةِ الْهامِلَةِ، وَ السّائِمَةِ الْمَرْعِيَّةِ!

قسم به خداوند، قسمی‌ که فقط اراده حق را از آن استثنا می‌ کنم، آنچنان نفس خویش را به ریاضت وادارم که به یک قرص نان زمانی‌ که برای‌ خوردن یابد شاد شود، و به جای‌ خورش به نمک قناعت کند، و کاسه چشمم را در گریه های‌ شب و روز قرار دهم تا چون چشمه ای‌ که آبش فرو رفته اشکی‌ در آن نماند. آیا به همان گونه که حیوان چرنده شکمش را با چریدن پر کند و بخوابد، و رمه گوسپند که از علف سیر می‌ شود و به جانب خوابگاهش می‌ رود، علی‌ هم از توشه خود بخورد و بخوابد؟! چشمش روشن که پس از سالیانی‌ دراز به چهارپایانِ رها شده، و گوسپندان چرنده اقتدا کند!

طُوبي لِنَفْس اَدَّتْ اِلي رَبِّها فَرْضَها، وَ عَرَكَتْ بِجَنْبِها بُؤْسَها، وَ هَجَرَتْ فِي اللَّيْلِ غُمْضَها، حَتّي اِذا غَلَبَ الْكَري عَلَيْها، افْتَرَشَتْ اَرْضَها، وَ تَوَسَّدَتْ كَفَّها، في مَعْشَر اَسْهَرَ عُيُونَهُمْ خَوْفُ مَعادِهِمْ، وَ تَجافَتْ عَنْ مَضاجِعِهِمْ جُنُوبُهُمْ، وَ هَمْهَمَتْ بِذِكْرِ رَبِّهِمْ شِفاهُهُمْ، وَ تَقَشَّعَتْ بِطُولِ اسْتِغْفارِهِمْ ذُنُوبُهُمْ، «اُولئِكَ حِزْبُ اللّهِ، اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».

خوشا به حال کسی‌ که واجبات پروردگارش را به جا آورده، و مشکلات را تحمل نموده، و در شب از خواب خوش دوری‌ کرده، تا وقتی‌ که خواب بر او چیره شود زمین را فرش خود گرفته، و دست را بالش زیر سر کند، در میان جمعیتی‌ که ترس از قیامت دیده هایشان را بیدار گذاشته، و پهلوهاشان از بستر استراحت جدا شده، و لبهاشان به ذکر پروردگارشان آهسته و آرام گویاست، و گناهانشان به کثرت استغفار از بین رفته، «اینان حـزب خـدایند، و بدانید که حـزب خـدا رستگارانند».

فَاتَّقِ اللّهَ يَا بْنَ حُنَيْف، وَلْتَكْفِكَ اَقْراصُكَ، لِيَكُونَ مِنَ النّارِ خـَلاصُــكَ.

پسر حنیف! از خدا پروا کن، و قرص های‌ نان خودت تو را بس باشد، تا این روش موجب خلاصی‌ ات از آتش جهنم گردد.

منابع متن و ترجمه